در جلسه قبل درباره پروژه فکری مایکل اوکشات توضیح داده شد و در این جلسه به هایک پرداخته می شود .
هایک متولد شهر وین و در سال ۱۸۹۹ است او از بنیان گزاران مکتب اقتصادی اتریش است . در سال ۱۹۳۱ تبعه انگلستان می شود .
هایک یکی از افرادی است که نظراتش در 1 1 خیلی مورد توجه قرار داشت او نظریه نظم خود انگیخته یا نظم خودجوش را مطرح نمود
دلیل بررسی نظرات وی این است که از سال ۱۹۷۹ تا ۱۹۹۰تاثیر محسوسی بر سیاست بریتانیا داشت او بر نخست وزیر آهنین یعنی خانم تاچر و رئیس جمهور امریکا یعنی ریگان با افکارش ۱۲ سال تاثیر گذار بود .
اندیشه او در واکنش به تحولات مصیبت بار بین دو جنگ صورت گرفت . یعنی وقتی جنگ جهانی اول تمام می شود آقای هایک نوزده سال دارد و رژیمهای توتالیتر در آلمان و روسیه بر شکل گیری اندیشه او تاثیر گذاشت .
او استالینیسم و نازیسم را شکلهایی از سوسیالیسم می دید یکی چپ و دیگری راست . چپ می شود استالینیسم و راست هم می شود نازیسم .
البته دیگران نیز به این تقسیم بندی معتقد بودند شوروی نوع توتالیتر چپ بود و آلمان نازی و ایتالیای موسیلینی نظام توتالیتر راست بود .
هایک با وجودی که در سال ۱۹۷۴جایزه نوبل اقتصادی گرفت اما بخاطر مواضع تئوریکش علیه سوسیالیسم و جمع گرایی در فضای آن زمان شخصیت منفوری بود .
دلیل نفرت از او این بود که در آن زمان دوران حاکمیت سوسیالیسم واندیشه های چپ وجمع گرایی بود او این 1 قانون ازادی را در ۴۵ سالگی نوشت ، در سال ۱۹۶۰ .روش بحث هایک اقناعی است . طبیعتا آن زمان کسی که بر علیه سوسیالیسم نظریه پردازی می کرد نمی توانست شخص محبوبی باشد .، جایزه نوبلی که به او اختصاص یافت در حوزه اقتصاد بود جایزه بابت تئوری نظم خود جوش به او تعلق گرفت .
اما بعد از نیم قرن پا فشاری و اصرار و پشتکار با فروپاشی شوروی مزد خود را دریافت کرد ، یعنی در زمانی که نیمی از کره زمین سعادت خود را در پیروی از شوروی و افکار این نظام می دانستند او می گفت که این راه سعادت نیست و این راهی اشتباه است .
در این مورد کسی حرف او را نمی پذیرفت و او را نیز مذمت هم می کردند که این چه نظریه ای است که ارائه می کنی اما با فروپاشی شوروی حقانیت نظرات آقای هایک اثبات شد او بعد از نیم قرن در حاشیه و انزوا مزد خودش را گرفت و تبدیل به یکی از تئوری پردازانی شد که تئوریهایش مورد توجه قرار گرفت .
از کتابهای او می توان به راهی به سوی بردگی نیز نام برد که در سال ۱۹۴۴ منتشر شد.
یک در مباحث خود با رویکرد اقناعی و لحنی متین بود ازبکار گیری لغات قلمبه و سلنبه پرهیز می کرد ، به پوپر خیلی نزدیک بود زیرا مانند او می گفت : کسانی که از لغات قلنبه سلنبه استفاده می کنند افرادخیلی مهمی نیستند چون خودشان چیزی را نفهمیدند و نمی توانند روان بیان کنند در پشت واژه ها و مفاهیم پنهان می شوند بعد دیگران را متهم می کنند که شما نمی فهمید .
نکته دیگری که هایک به آن اشاره می کند این است کسانی که پیچیده نظریه پردازی می کنند فرصت سو برداشت و استفاده برای دیگران ایجاد می کنند .
دلمشغولی هایک هم در اقتصاد و هم در علوم اجتماعی درک و فهم میان رابطه فرد و اجتماع بود و در حوزه سیاست اینکه چگونه می توان نظم اجتماعی را با آزادی فردی پیوند داد .
او به علم باوری می تاخت .علم باوری یا علم زدگی یعنی به کا رگیری نامناسب و غیر متفکرانه شیوه های علوم طبیعی درزمینه علوم اجتماعی ، همین بلایی که کشور ما دچار آن هست تفکر مهندسی مدل مدیریت در کشور ما شده است و اخیرا هم مدل و الگوی نظامی هم با آن تلفیق شده است یعنی دیدگاههای نظامیانی که مهندسی خوانده اند بیشتر نفوذ دارد.
وقتی که مهندسان و نظامیان مدیریت کشور را در دست می گیرند خروجی را می بینیم . خروجی آن همان اماری است که در حوزه اسیب های اجتماعی وجود دارد . ۱۱ میلیون حاشیه نشین و ۲۷۰۰ محله حاشیه نشین، ۳و نیم میلیون بیکار ، وجود دست کم یک و نیم میلیون معتاد و درگیری ۵و نیم میلیون خانواده با این مساله بطور مستقیم ،کشف سالانه ۵۰۰ تن مواد مخدر در کشور ، وجود ۲و نیم میلیون زن سرپرست خانوار، عدد ۳۶ درصدی طلاق در کشور بویژه شهرهای بزرگ،
وجود ۶۰۰ هزار زندانی در کشور ، البته این به این معنا نیست که همه مشکلات به مدیریت مهندسی باز می گردد و به این معنی هم نیست که همه مهندسان فاقد صلاحیت مدیریت در امور اجتماعی هستند عرض بنده ناظر به قاعده ای کلی است و بحثی ریشه شناسانه است .
علوم طبیعی عینی و عمل گرایانه و مقطعی و از نظر فلسفه همزمانی است اما علوم اجتماعی ذهن گرایانه و ارمان گرایانه و فرایندی و از نظر فلسفی در زمانی است .مهندسی برای مهندسی خیلی درست است علم در آنجا مفید و نافع است اما وقتی ذهن مهندسی می آید در حوزه مدیریت 1 ، مدیریت فرهنگی ، مدیریت هنری … حوزه های مدیریت دیگر آن پاسخگو نیست زیرا در این فضا ما با پیچ و و 1ه و دستگاه و سازه و اتوبان مواجه نیستم چهارچوب ذهن مهندس کارخانه می بیند خط تولید می بیند ، ساختمان بیند ،سازه میبیند ، مقاومت میبیند.وقتی می آید در حوزه مدیریت آدمها را مثل هم و شبیه به هم و منفعل می بیند .
برای روشن شدن موضوع مثالی می زنیم شما حرفه باغبانی و کشاورزی را در نظر بگیرید ، باغبانی کار بسیار ظریفی است شما نگهداری از یک گل ساده را ببینید که واقعا چه کار سختی است حالا ده گل را نگهداری کردن شرایط متفاوت تر می شود شما می توانید گلستان را حفظ کنید که در کنارش ممکن است ۴ تا گل پژمرده شوند یا ۴ تا درخت خشک شوند اما اصل اینکار این است که بتوانید گلستان کوچک یا بزرگتان را حفظ کنید یعنی با غبانی با مهندسی سازگار نیست باغبانی یک روح می خواهد ، یک لطافتی می خواهد ، یک صبری می خواهد ،ویژگیهایی می خواهد میتوان مدیریت فرهنگی را به مدیریت باغبانی تشبیه کرد اما در مهندسی اینگونه نیست میگویند نقطه A را می خواهید به B وصل کنید اول نقشه بکش و بعد تامین هزینه و امکانات و بعد با لودر بردارید و بروید بعد زیرسازی کن بعد آسفالت کن خوب تمام میشود این کار درست است اما این کار را اگر در باغبانی بخواهیم اجرا کنیم امکان پذیر نیست اما اگر این تفکر مهندسی را بیاوریم در بوروکراسی و بگوییم من ده تا یا نه چهل هزار کارمند دارم و اینها با هم هیچ فرقی ندارند این امکان پذیر نیست چون نگاه مهندسی در کارخانه اتومبیل سازی این است که همه پرایدها با هم مساویند و با هم فرقی ندارند ولی در مدیریت منابع انسانی قضیه کاملا برعکس است .
در حالی که کسی که با نگاه علوم اجتماعی و پارادایمهای علوم اجتماعی و پارادایمهای علوم انسانی به موضوع نگاه کند می گوید اینجا من با انسانها مواجه هستم ، این آدم با آن آدم فرق می کند این مدیر با آن مدیر فرق می کند ، در مدل مدیریت انسانی امکان اجرای مدیریت مهندسی جواب نمی دهد و باید مدیریت علوم انسانی و علوم اجتماعی … را در پیش بگیرد.
باید چند سطح مواجهه با آنها داشته باشیم بخواهیم وقتی می خواهیم از طبیعت عبور کنیم باید از این راه ها عبور کنیم نه اینکه طبیعت را تخریب کنیم و به محیط زیست آسیب برسانیم بحثهایی که هم اکنون در مورد محیط زیست مطرح است مثل اینکه کوه را نباید تخریب کرد از داخل جنگل نباید عبور کرد … هایک از اینها الهام می گیرد .
هایک بحث مهمی در مورد قانونها ،الگوها و نظمهای اجتماعی طراحی نشده دارد .ببینید این بحث مهمی است طراحی نشده مانند گذرگاه های طبیعی .که می تواند در خدمت اهداف انسانی باشند بدون آنکه آزادی فردی را محدود کنند .گذرگاه های طبیعی چیز سختی نیست مثل راه هایی که در کوه می روید و یا دالانها و یا راه هایی که در بیابان و جنگلها بمرور بوجود آمده است .
امروز هم بحثهایی در این مورد است که کوه را نباید تخریب کرد ، از میان جنگلها نباید گذر کرد … هایک از این موارد الهام او هم از این موارد الهام می گیرد و می گوید : در نظام اجتماعی هم حتی المقدور از ایجاد گذرگاه ها باید پرهیز کرد باید بگردید و گذرگاه های طبیعی را پیدا کنید در نظام اجتماعی نیز این چنین است .
و با نگاه مهندسی که اینجا را از نو باید بسازیم نمی توانیم مشکلات را مرتفع کنیم .
او با طرح مفهوم سازماندهی اجتماعی که شبیه مفهوم مشارکت مساعی اوکشات است ، می گوید: هر نوع نظم اجتماعی که بخواهد در کلیت خود هدایت و کنترل را سرلوحه خود قرار دهد محکوم به شکست از لحاظ مفهومی است یعنی به نتیجه نمی رسد .جمله بالا بسیار مهم است .این جوهره لیبرالیسم است ، مدیریت در جهان لیبرالیسم . رابطه آن با اندیشه اوکشات کجاست؟همانگونه که اوکشات عقل گرایی به این معنا را مطرود میدانست .
به نظر هایک همه دانش و شناخت لازم برای باز سازی عقلانی کل جامعه یکجا وجود ندارد.اگر بخواهیم این جمله هایک را با ضرب المثل فارسی مثال بزنیم این می شود که : همه چیز را همه کس دانند . به نظر او اگر توهمی در این خصوص وجود دارد محصول انقلابات توتالیتری است .
در انقلابات اینگونه است وقتی انقلاب رخ می دهد همه چیز را می خواهند از نو بسازند یعنی ما می خواهیم جهانی بسازیم بسیار عالی و میگویند کشور را از نو می سازیم آدمها را از نو می سازیم شهر ها را از نو می سازیم روستاها را از نو میسازیم … معمولا انقلابات اینگونه اند انقلاب چین ،نیکاراگوئوه ،شوروی ، فرانسه…، امریکا همین گونه بوده است تصور می کنند می توانند مهندسی اجتماعی کنند .
بحث هایک این است که فکر می کنند میتوانند باز سازی کنند انقلاب فرهنگی می کنند انقلاب سیاسی می کنند ، انقلاب نظامی می کنند ،دستگاه ها را پاک سازی می کنند اینها از آن نظر مهندسی می آید که می گویند عناصر ناسالم را می گذاریم کنار و عناصر متعهد را می بریم بالا و جالب اینجاست که هیچ یک از این انقلابات در طول تاریخ موفق نبوده است اینها سخنان هایک است .
دلیل آن را هایک این می داند که آنها که انقلاب می کنند فکر می کنند دانش کافی را دارند در صورتی که اینگونه نیست زیرا دانش متکثر است . در جامعه منحصر نیست این جمله بسیار مهمی است .
حالا اگر اوکشاتی هم بگوییم دانش ، علم ، تجربه در جامعه متکثر است نه منحصر .
این گونه نیست که یک عده خیلی بفهمند و یک عده هیچی نفهمند اما انقلابیون یا توتالیتریها این گونه فکر می کنند که یک عده متعهدند ، متخصصند ، مسئولند ، دلسوزند و از این قبیل صفات . شما انقلابات شوروی و چین و … را ببینید همین حرفها را می زدند اینها حرفهای تکراری است که در طول تاریخ دایم مطرح شده است .
توتالیریها یا انقلابیون اینگونه فکر می کنند و بقیه مردم را شبیه گله های گوسفند می پندارند که باید آنها را مدیریت کرد.هایک جلوی همین دیدگاه می ایستاد .
باید توجه داشت که این اندیشه ها زندگی همه ما را ساخته است نباید گمان کنید که این اندیشه ها روی کاغذ است ، معماری ما را شکل می دهد سازمانها و مناسبات سیاسی ما را شکل می دهد و نظام حقوقی ما را شکل می دهد جامعه ما هم این گونه شکل گرفته است مبتنی بر همین دو دستگی است که یک عده می فهمند و یک عده نمی فهمند هایک با این مقابله می کند .
هایک می گوید : ساماندهی کامل، آزادی فرد را ویران می کند پیشرفت را نمی توان از پیش برنامه ریزی کرد . برای مثال این مطلب به پروژه هایی که با نام امنیت اخلاقی در تهران و در بعضی از شهر ها اجرا می شود اشاره کرد اما هربار این پروژه ها شکست می خورد اما باز دوباره اجرا می کنند .
می خواهند بگویند بگویند این مسئولیت ما است .در اینجا سخنی از رهبر انقلاب را نقل می کنیم ایشان در همین حوزه فرمودند اگر کاری را تشخیص دادید منطقی عقلانی و درست و حسابی است به اعتراضات دیگران توجهی نکنید و کارتان را انجام دهید . متاسفانه مجریان به این عبارات توجه نمی کنند که باید هر طرحی منطقی و عقلانی باشد .
در اینجا می بینیم که این تفکر که این گشتهای نامحسوس را طراحی می کند همین ذهن مهندسی انتظامی است این تفکر معتقد است که این پوشش مردان و زنان درست نیست من باید بیایم و آنرا درست کنم .در اینجا با این روش اشتباه آزادی افراد مورد حمله قرار می گیرد و مقاومت می کنند و این پروژه ها دائما شکست می خورندزیرا آزادی در فطرت انسان است باید برای اینچنین مشکلاتی مانند بی حجابی و … که زبینده حکومت اسلامی و جامعه اسلامی نیست پروژه های دیگری اجرا شود و زمینه های ناهنجاری رفع گردد. نه اینکه مستقیما با افراد برخورد شود .البته برخورد با متجاهران به ناهنجاری و فساد بحث دیگری است و موضوع بحث ما نیست .
توجه داشته باشید که هایک بحث ارزشی ندارد این خیلی مهم است اصلا لیبرالها در روش شناسی با شما بحث ارزشی نمی کنند که این خوب است یا بد است بلکه می گویند به نتیجه نمی رسید برای مثال می گویند : از اینجا نپیچید زیرا در دره سقوط می کنید در بحث سقوط هم می گویند ما نمی گوییم سقوط بد است بلکه شما دچار مرگ و نیستی می شوید .
ایدئولوژیک ها بحث ارزشی می کنند مثلا می گویند اینجا هوا خوب نیست یا سایر مسائل خوب و بد را بحث می کنند اما لیبرالها بحثهای فایده گرایی را با شما مطرح می کنند و بیشتر به نتیجه توجه می کنند .
هایک می گوید : پیشرفت را نمی توان از پیش برنامه ریزی کرد زیرا پیشرفت مبتنی بر پیش بینی ناپذیری عمل انسانی است که سازماندهی عقلانی (به آن معنایی که اوکشات رد می کند ] در پی حذف آن است پیشرفت با آزادی و نظم خود انگیخته حاصل می شود نظمهای خود انگیخته از قواعد معینی پیروی می کنند برای مثال یک آهنگ ساز قبل از اینکه شروع به نواختن کند دقیقا نمیداند که چه خواهد نواخت اما بعد از اینکه آهنگ ساخته و نواخته شد بتدریج متوجه می شود که چه ساخته است یعنی تصویر درستی ندارد از آنچه که از اول دارد می سازد یا آقای شجریان در حال خواندن ربنا ه خلق شاهکار هنری مبادرت می ورزد.
اما به این هم اشاره می کنیم که هر خلاقیتی از قواعد معین پیروی می کند هرج و مرج نیست همانطوری که موسیقی از قواعد و قانون معین پیروی میکند هنر هم همینطور است ، اما ضرورتا اشراف و آگاهی به این قواعد وجود ندارد این خیلی مهم است قواعد وجود دارد اما ضرورتا آگاهی به آن قواعد لزوما وجود ندارد نه اینکه همیشه وجود ندارد بلکه ضرورتا وجود ندارد .
برای مثال کسانی را در نظر بگیرید که دانشگاه می روند و موسیقی را کلاسیک یاد می گیرند و می نوازند اما کسانی هم هستند که بطور خودجوش موسیقی را یاد می گیرند و می نوازند قواعد را نمی شناسند اما خروجی جالبی دارند بعضی خودجوش آواز می خوانند اما برخی کلاس می روند و آواز می خوانند
هردوی آنها از یک سری قواعد پیروی میکنند اما کسی که کلاس رفته از این قواعد آگاهی دارد و کسی که کلاس نرفته از قواعد آگاهی ندارد همان حرفی که اوکشات در سیاست میزد اوکشات می گفت سیاست ورزی کتاب آشپزی نیست که یک فرد چیزهایی را بنویسد و با خواندن آن بتواند سیاستمدار شود بلکه ،سیاست در قالب آموزه ها سینه به سینه ، دهان به دهان منتقل شود آموزش باید داده شود .
و آزاد گذاشتن افراد است که در بازار از دانش خود بهره برداری کنند تا اقتصاد بتواند درست کار کند .
به نظر هایک در حوزه اقتصاد به دو نوع شناخت نیاز داریم که عبارتند از :
۱- شناخت نیاز مردم
۲-چگونگی تامین نیاز مردم شناخت یعنی شیوه های تولید کالا و تدارک خدمات
هایک می گوید این شناخت ضروری یعنی هم “شناخت نیاز مردم” و هم “روش تامین نیازهای مردم” هرگز در ذهن فرد یا جمع محدودی یعنی برنامه ریزان در نظام برنامه ریزی اقتصادی شده سوسیالیستی جمع نمی شوند .
دلیل آن این است که ” ا این شناخت هم تخصصی است و هم دائم در حال تغییر است مسئله دوم مهمتر است بحث تغییر که روشها سلیقه ها خواسته ها نیازها دائما در حال تغییر است این امکان ندارد که عده ای برای همه چیز فکر کنند زیرا در حوزه اقتصاد اشراف دارند برای مثال یک عده نان لواش دوست دارند یک عده نان سنگک دوست دارند و…اگر کسی نظریه داد که از این پس فقط نان تافتون تولید شود محکوم به شکست است
در تنوع باید بگوییم که عده ای دوست دارند در صبح نان سنگک بخورند در ظهر نان لواش عصر پای سیب و شب هم نان باگت حالا اگر کسی نظر داد که باید فقط نان تافتون تولید شود ببینید چقدر این نظریه ناکارآمد است حالا این را ببریم در حوزه کلان اقتصاد ببینید در زمینه های مختلف مثل آذوقه ، لباس ، مسکن ، تفریح ، شغل و قس علی هذا.
راه حل پیشنهادی هایک ، استفاده از دانش متکثر در 1 عظیمی از جامعه است
نتیجه و کاربرد این تفکر هایک منجر به این می شود که اقتصاد پانزده هزار میلیارد دلاری امریکا حدود دو هزار میلیارد دلارش دست دولت است یا حد اکثر ۱۰درصد دست دولت باشد و همچنین فرانسه ، انگلیس …. اقتصادشان اینگونه است .
نظر مخالف هایک که اقتصاد ۹۰ درصدی دولتی را تایید می کنند برای مثال اقتصاد کشور خودمان که همه معتقدند که این اقتصاد دولتی باعث بیچارگی ما شده است
اما چرا عملا اقتصاد ما از این حالت خارج نمی شود حتی بخش خصوصی ما هم شبهه دولتی است یا شبهه خصوصی است این تفکرات فهم نگردیده است .
در اینجا باید به تناقضات اشاره کنیم علی رقم اینکه می گوییم اقتصاد دولتی سم است هنوز سازمان مدیریت و برنامه ریزی داریم این سازمان برای اقتصاد متمرکز است .برای مثال چند نفر در این سازمان برای کل کشور تصمیمگیری می کنند که تا کنون به بسیاری از مناطق کشور نرفته اند و از محیط جغرافیایی یا فرهنگ مردم و نیازهای آنها اطلاعی ندارند اما برنامه ریزی می کنند خوب نتیجه و بازخورد را به واقع همه ما حس می کنیم که چقدر ناکارآمد است
اما افکار هایک در امریکا بسیار دقیق اجرا می شود و حتی پلیس کشور امریکا متمرکز نیست و آنها فقط در ایالات خود حق اعمال قانون را دارند . جز پلیس فدرال .
اما از نظر ما جهان سومی ها پلیس پلیس است چه در چهار محال و بختیاری باشد یا چه در بوشهر .
اما هایک از این استدلالات به تئوری جامعه آزاد وبازار آزاد می رسد .
تعریف هایک از آزادی این است که فرد امکان داشته باشد طبق تصمیمات و نقشه های خود عمل کند در حوزه اقتصاد و ضامن آن هم مالکیت خصوصی است .
مجددا تاکید می کنم باید توجه داشته ابشیم که همه اینها نظریه است و و نظریه ها همه واقعیتها را بیان نمی کنند و برای همه جا نیز قابل استفاده نیست و نقدهایی نیز بر آنها وارد است اما مهم این است که ما نظریه ها را خوب بفهمیم این مهم است .
برای مثال اگر بخواهیم نظم خود جوش هایک را در کشورمان اجرا کنیم امکانپذیر نیست این برمی گردد به فرهنگ ، تاریخ ، و جغرافیا که در کشور ما که اصلا قابل تطبیق با نظریه هایک را ندارد .
اما متفکر بعدی مورد بحث ما آیزا برلین است که دو مفهوم معروف او عبارت است از “آزادی در” و “آزادی از” و آیزا برلین مهمترین نظریه اش همین نظریه آزادی است او متولد سال ۱۹۰۹ است و در ۱۲ سالگی به بریتانیا مهاجرت کرد به همراه خانواده اش در واقع از بولشویسم فرار کردند نازیها خانواده او را در جنگ جهانی دوم کشتند ادامه تحصیل داد و در این راه خیلی متحمل زحمت شد تا در آکسفورد استاد دانشگاه شد او مطالعه اندیشه ها را در فضای متقابل مونیسم و پلورالیسم پیگیری می کرد .
مونیسم را از لحاظ معنایی می توان یکتا انگاری تعبیر کرد .پلورالیسم یعنی کثرت گرایی که مونیسم را به آنتی پلورالیسم هم می شود معنا کرد
پلورالیسم دینی نیز در ایران زمانی که مطرح شد خیلی مشهور شد یعنی تقابل در روشنفکری و ضد روشنفکری خیلی محل بحث بود.
اما مونیسم از نگاه آیزا برلین به معنای همان ناگزیری تاریخی است یا نگرش غایت شناسانه که اعتقاد به یک طرح کلی واحد کیهانی است که هدف آن کل جهان یا نوع بشر است در قالب طرح یا پلَن یا الگو که متافیزیکی است و افسون زدایی را از جهان رد می کند و علم را نیز وقتی قوانین طبیعی تاریخی را توجیه کند می پذیرد مونیسم به ادبیات امروزی همان روایتهای کلان است یعنی برای تاریخ یک سیر مشخص در نظر گرفتن یک مبدا مشخص در نظر گرفتن ، یک مقصد مشخص در نظر گرفتن و یک الگوی طی مسیر در نظر گرفتن ، چه سنتی چه مدرن فرق نمی کند. با این مساله آیزا برلین سرناسازگاری دارد. اگر بخواهیم ناگزیری را در فرهنگ خودمان جستجو کنیم همان اشعری شدن است
به نظر آیزایا برلین آموزه ناگزیری تاریخی یا همان جبر دو وجه دارد .
۱- خیر اندیشانه و خوش بینانه به معنای ممکن بودن رسیدن به خوشبختی از طریق سازماندهی عقلانی که در آرای بیکن و سن سیمون دیده می شود که در واقع وجه مدرن و علم زده ی ناگزیری تاریخی است .
۲- وجه دوم کمتر دوستانه و خوش بینانه است که در ارای مانند هگل و مارکس دیده می شود و تاکید بر جبر تاریخی است .
حالا تفاوت این دو را با هم ببینیم وقتی می گوید کمتر دوستانه این نسبت به وجه اولی است
اولی تلقی اشتباه فلاسفه قرن هجده و نوزده قرن است نسبت به حیات که برامده از سلطه عقلانیت بود . رشنالیته مدعی همین بودکه انسان با عقل به سعادت می رسد اما کدام عقل همان عقل ابزاری یا reason نه wisdom این دو با هم فرق دارد همانطوری که در فارسی عقل با خرد فرق دارد زمانی که نظامی می گوید : به نام خداوند جان و خرد ، این خرد با عقل متفاوت است .
از عقل همه تا حدودی بهره مند هستند اما خرد چیزی است که انسان به آن دست پیدا می کند و خرد را همه ندارند عقل پرورده تبدیل به خرد می شود خرد در فرهنگ ما معنای والایی دارد صاحب خرد می شود حافظ سعدی ، مولانا ، خیام ، ابو علی سینا … اینها همه صاحب خردند اینها عقلشان را پرورده اند و دارای بینش شدند و مشکلاتی را حل کردند یا مشکلات ذهنی یا مشکلات علمی .
در قرن هجده و نوزده میلای فکر میکردند که با عقل ابزاری می توانند مشکلات را حل کنند نه با خرد این از نظر برلین مونیسم است
وجه دوم آن مبتنی بر جبر تاریخی هگل و مارکس است آنها می گویند : یک قواعد لایتغی و ر تحکم آمیز تاریخی وجود دارد و باید بشر در طول آن ریل حرکت کند و تن بدهد به قواعدی که هست وگرنه در زیر این لوکوموتیو تاریخ له خواهد شد کمتر دوستانه منظورش همین بود .
آیزا برلین دنبال ابطال اینها نیست. ناگزیری تاریخی را نمی خواهد باطل کند در واقع دنبال مجادله نیست از نوع فلسفی بلکه رویکرد نتیجه گرایانه دارد. با مونیسم مخالف است زیرا به نظر او مونیسم آزادی بشر را نابود می کند .
یکی از اندیشمندان که خود را با اموزه های دینی درگیر نکرد داروین بود و تا حدودی هم در نظریه غلط خود موفق بود .داروین تمدن را طوری تعریف کرد که خدا در آن نبود و همه استطره های دینی باطل شده بود این نگاه داروین است ، به قول 1 داروین در فلسفه اولین کسی بود که خدا را دور زد در دیدگاه او چیزی به نام خدا وجود ندارد میبینیم همین رویکرد داروین باعث بسیاری از مکتبهای الحادی شد داروین با این نظریه خود سندی در اختیار آنان گذاشت .
مهمترین ملحد ایرانی هم تقی ارانی است سردسته ۵۳ نفر کمونیستی که در زمان رضا شاه زندگی می کردند که اکثر آنها را رضا شاه با آمپول هوا کشت زیرا در ان دوره تبلیغ افکار کمونیستی ممنوع بود .علامه طباطبائی(ره ) اصول فلسفه و روش رئالیزم خود را که پنج جلد است در پاسخ به همین تقی ارانی نوشته اند .که اقای مطهری نیز پاورقی بر آن نوشته اند .
حال بپردازیم به دو مفهوم از آزادی ، آزادی مثبت یا آزادی برای یا آزادی در ، آزادی منفی یا آزادی از .
آزادی منفی یعنی شخص آزاد است و اعمال و افکار او در معرض مداخله و زورگویی دیگران نباشد چیزی که در جهان سوم ما از آزادی میدانیم همین است آزادی منفی یعنی من آزاد باشم لباس بپوشم حرفم را بزنم ، زندگیم را بکنم اینها در تکاپوی آزادی منفی هستند یعنی آزادی از .
اما آزادی مثبت یا آزادی خودسروری یا خود رهبری یا خود فرمایی بدین معناست که انسان ارباب و سرور خویش باشد این معنا ی آزادی متعالی از نظر آیزا برلین است بحث سیاست از اینجا شروع می شود . اگر بخواهیم اینگونه نگاه کنیم حیوانات همه آزادند آزادی منفی دارند در اینجا حیوانات رهادر طبیعت منظور است و نه حیوانات داخل باغ وحش .آزادی منفی خیر بزرگ است البته آزادی منفی خیر نیست و به تنهایی ضامن زندگی خوب نیست و خودسروری را تضمین نمی کند
اما آزادی مثبت این است که بالفرض شما حالا آزادید می خواهید چکار بکنید؟ در اینجا امر سیاسی می آید وسط حق انتخاب باشما است امکانات هست راه هست … اینها است که به انسان برمی گردد
همه بحثهای آیزا برلین در مورد آزادی مثبت در اینجاست که این دیگر به مسائل بیرونی کاری ندارد این به تشخص و توانمندیهای انسانها باز میگرددانسانهایی که توانایی خودشکوفایی دارند اینجا سیاست خیلی مهم است بستر سازی ساختارهایی که اجازه بدهد انسان خود شکوفا بشوند مانند خودآموزی در زبان . میگویند کسانی در یادگیری زبان موفقند که خودآموزند در اینجا کسانی موفقند که خودآموزند دانشگاه برای کسی کاری نمی کند حتی حوزه های علمیه .کسانی موفق هستند که خودآموز باشند یعنی به وجه “ازادی در “توجه کنند.
رابرت-نوزیک
جلسه ششم تاریخ ۰۶/۰۳/۹۵
در این جلسه نظریه عدالت جان راولز را بررسی می کنیم
جان راولز را شاید بتوان یکی از بزرگترین نظریه پردازان فلسفه سیاسی قرن بیستم نامید .
دو کتاب او به نام عدالت و لیبرالیسم سیاسی است ، عدالت در سال ۱۹۷۱ و دومی در سال ۱۹۹۳ چاپ گردید اما از ایشان در ایران کتابی منتشر شده به نام عدالت به مثابه انصاف که توصیه می شود این کتاب را دانشجویان گرامی در کتابخانه خود داشته باشند .
اگر بخواهیم اندیشه های راولز را در مورد عدالت که در طول تاریخ در مورد آن بحث شده است بحث کنیم می بینیم که او چقدر با قوت و دقت و پیچیدگی در این مورد بحث می کند اما در کشور ما چقدر سطحی و صوری در مورد آن بحث شده است و سیاسیون از گذشته چه بلایی سر این واژه و مفهوم آورده اند .
می بینیم که راولز چقدر با تعهد در باب عدالت سخن می گوید اما در کشور ما چقدر شعاری و و چقدر بی تاثیر در مورد این مفهوم سخن گفته میشود .
راولز متولد سال ۱۹۲۱ بود یعنی ۹۵ سال قبل ، از افتخارات او این بس که استاد سه دانشگاه معتبر دنیا بود سه دانشگاه معتبر دنیا صاحب کرسی فلسفه سیاسی بود . یعنی دانشگاه های M.I.T ، هاروارد و پریسنتون که این سه دانشگاه جز بهترین دانشگاه های جهان است واساتید و دانشجویان آن نیز هم از برجسته ترین اساتید و دانشجویان هستند .
گفته شد مسئله اصلی راولز عدالت است .
او می خواهد دموکراسی لیبرال ، اقتصاد بازار و دولت رفاه را باهم تلفیق کند . عدالت در مرکز قرار می گیرد ، دموکراسی لیبرال می شود وجه سیاسی ، اقتصاد بازار می شود وجه اقتصادی ، دولت رفاه می شود وجه اجتماعی .
راولز در اینچنین چهارچوبی می خواهد مفهوم عدالت را روشن کند ، سنتزی پارادوکسیکال که به شدت انتذاعی است یعنی تلفیق این سه تا مشکل بنظر می رسد .
جان راولز دلمشغول مفهومی است یعنی عدالت که هایک آنرا سراب می دانست مفهومی که هایک پیگیری آنرا نابودی آزادی می دانست . اما جان راولز در مقابل هایک قرار می گیرد و می خواهد سعی کند نظریه ای از عدالت ارائه بدهد که دموکراسی لیبرال هم در آن قرار بگیرد و آزادی خواهی اش حفظ شود .
عدالت از نظر او فضیلتی است که نظامهای اجتماعی زمانی از خود ظهور می دهند که قادر باشند برخی مسائل را که راولز آنها را مسائل عدالت می نامد به طریق صحیحی حل کند
در جمله فوق مسائل عدالت از اهمیت خاصی برخوردار است
مسائل عدالت یک مفهوم پیچیده است باید ببینیم این مفهوم چیست .
باید توجه داشت در بین این متفکرانی که بحث شد سختترین نظریه مربوط به جان راولز است نه اینکه راولز پیچیده سخن می گفته بلکه فکر او بسیار پیچیده بوده است
به نظر راولز عدالت این است که اعضای جامعه منافع مشترکی دارند مانند پاکیزگی آب و هوا یا محیط زیست ، همچنین تضادهای مشترک هم دارند برای مثال : ما دوست نداریم اتومبیل مان خراب شود اما مکانیک دوست دارد اتومبیل ما خراب شود اما در بین این تضاد منافع ما و مکانیک منفعت مشترک هم هست او اتومبیل ما را تعمیر می کند و هزینه دریافت می کند ما هم اتومبیل مان تعمیر میشود و به کارهایمان می رسیم در این مورد مثالهای زیادی می توان زد .
در چنین شرایطی همه سعی می کنند سود بیشتری بدست بیاورند از همکاریها و برای این هدف یعنی کسب سود بیشتر؛ تلاش میکنند قواعد را طوری تنظیم کنند که سود بیشترشان تضمین گردد
عدالت زمانی حاصل می شود که به توزیع درست سود و مسئولیت در همیاری اجتماعی برسیم یعنی تناسب بین حقوق و تکالیف .
مقدمه دوم این است که نظریه عدالت جان راولز در ذیل نظریه های قرارداد اجتماعی است سه اندیشمند اصحاب قرارداد اجتماعی عبارتند از : روسو، هابز و جان لاک هستند .
قرارداد اجتماعی در صدد حل مسئله تکلیف سیاسی بود و اینکه اقتدار سیاسی چه توجیهی دارد .
وجه مشترک این سه اندیشمند : هابز ،روسو ، لاک این بود در مورد قرارداد اجتماعی برای اینکه بتوانند بحث شان را به جلو ببرند از یک وضعیت طبیعی سخن می گفتند و می گفتند : قبل از اینکه یک اقتدار سیاسی شکل بگیرد یک وضع طبیعی در جامعه وجود دارد .
آن وضع طبیعی چگونه است؟
در وضعیت طبیعی اقتدار سیاسی وجود ندارد معلوم نیست چه کسی حاکم است چه کسی محکوم است وضعیت طبیعی که فلاسفه می گویند این است .در وضعیت طبیعی حاکمیت وجود ندارد ، همه در کنار هم بصورت برابر زندگی می کنند برای مثال : اگر شما چند اردک را درون حوض بریزید وضعیت طبیعی دارند آنها لیدر یا رهبر ندارند ، بشر هم در گذشته های دور همین وضعیت را داشته است
.حیوانات هم وضع طبیعی دارند اما چون از یک قواعد غریزی تبعیت می کنند وضع طبیعی مخل آسایششان نیست و زندگی خوبی هم دارند .
این جهان تشکیل شده از : نباتات ؛ جمادات ، حیوانات و انسانها که انسانها در این بین قدرت تصمیم گیری دارند اما سایر موجودات این عالم بر خلاف قاعده و غریزه خود عمل نمی کنند این انسان است و در قرآن هم به آن اشاره شده که انسان دارای آزادی است . بواسطه این آزادی انسان مدارج روحی بالایی را کسب می کند مانند حضرت رسول اکرم(ص) یا اولیای بزرگ تاریخ و در مقابل برخی بواسطه آزادی کارهایی می کنند پستتر از حیوانات می شوند .
در وضع طبیعی حیوانات باهم مشکلی ندارند این انسان بود که در وضع طبیعی نمی توانست زندگی کندزیرا خوی تجاوز و تعدی از قواعد و هنجارها در انسان وجود دارد و مجبور شد قرارداد اجتماعی درست کند یعنی حکومت شکل بگیرد و کسانی بتوانند ذیل حکومت زندگی کنند .
این نظریه قرارداد اجتماعی است هابز و لاک می گفتند : ما بخشی از آزادایمان را به حکومت می دهیم تا امنیت را بدست بیاوریم
برای مثال امنیت ایران خودمان را مثال می زنیم حدود صد سال پیش راهزنی و نا امنی در ایران بیداد می کرد . به روایتی مجلس شورای ملی در مشروطه مبتنی بر ضرورت برقراری عدالت و امنیت امنیت شکل گرفت .روی کار آمدن رضا خان برای تامین امنیت بود که مردم خواستار آن بودند .
در همین دوره جمهوری اسلامی این همه نهاد های مختلف امنیتی برای ایجاد امنیت است .امنیت اولین خواسته بشریت است .
در اینجا قرارداد اجتماعی می گوید ما مقداری از آزادی خود را از دست می دهیم تا نعمت بزرگتری را بدست بیاوریم آنهم امنیت است اما تاکید می کند که مقدار کمی از آزادی خودمان را از دست می دهیم تا امنیت را برقرار کنیم وگرنه سلب ازادی به بهای امنیت نقض غرض است . آزادی را قانون محدود می کند و دولت هم مجری قانون است .
مالیات پرداخت می کنیم تا دولت شکل بگیرد و قوانین را اجرا کند .همه این موارد زمانی تحقق پیدا می کند که اقتدار سیاسی وجود داشته باشد یعنی یک نفر یا نهاد حقوقی وجود داشته باشد که صلاحیت صحبت کردن و تصمیم گیری را داشته باشد که بقیه به حرفهای او عمل کنند برای مثال چه کسی تعیین کرده که عبور از چراغ قرمز نباید صورت بگیرد ، اگر هم کسی مرتکب این خلاف شد باید جریمه شود چه کسی جریمه میکند ؟ پلیس ، پلیس هم از کجا مشروعیت دارد؟ از حاکمیت .در قرارداد اجتماعی این موضوع مطرح می شود که افراد مشکلات خود را با توافق بر سر استقرار تاسیس نهاد دولت بعنوان صاحب اقتدار سیاسی و تبعیت از اقتدار سیاسی حل کنند که این توافق همان قرارداد اجتماعی است .
راولز برای اصول عدالت نیز قرارداد اجتماعی را نیز توصیه می کند یعنی جان راولز را نیز میتوان جز افراد قرارداد اجتماعی به حساب آورد اما در قرن بیست و اینکه آنچه در شرایط مناسب مورد توافق همه افراد ذینفع باشد ملاک و معیار مسلم عدالت است .
اما مسئله به این سادگی نیست زیرا مردم در شرایط عادی به توافق نمی رسند اگر هم برسند این توافق تحت تاثیر مهارت آنها در چانه زنی است
برای مثال معاملاتی است که ما انجام می دهیم ، معامله زمانی صورت می گیرد که هردو طرف فکر می کنند که سود می برند وهمان منافع مشترک مطرح میشود
برای مثال شما اتومبیل دارید می خواهید بفروشید من هم نیاز به اتومبیل دارم شما نیاز به پول دارید من هم نیاز به اتومبیل دارم این دو نیاز مشترک ما را به سوی یک معامله سوق می دهد که نفع مشترک من و شماست .اما همیشه هردو نفر سود نمی برند زیرا این بستگی به قدرت چانه زنی دارد کسی که قواعد را بلد باشد سود میبرد برای مثال همین معامله اتومبیل را در نظر می گیریم فروشنده ای که در روز چندین اتومبیل معامله می کند با کسی که در طول عمرش هم دو یا سه اتومبیل معامله نکرده معلوم است که تحت تاثیر تعریف و تمجیدهای فروشنده قرار می گیرد و اتومبیل را گرانتر می خرد اینجا فروشنده قواعد را بلد است و خریدار نیز قدرت چانه زنی زیادی ندارد بهمین خاطر متضرر می شود .
در اینجا راولز نتیجه می گیرد که صرف منافع مشترک و تامین منافع مشترک ضامن عدالت نیست بنابراین هر توافقی احتمالا پیشبینی ناپذیر خواهد بود چون انعکاس قدرت نابرابر در چانه زنی است و این نا عادلانه است
این نکته بسیار مهمی بود که راولز کشف کرده بود و قبل از او کسی آنرا کشف نکرده بود یا حد اقل اگر کشف کرده بودند آنرا تئوریزه نکرده بودند
به نظر راولز برخلاف اصحاب قرارداد اجتماعی که برمنافع مشترک تاکید می کردند مسئله عدالت را منافع متضاد ایجاد می کند . این نکته مهمی است اگر چه پیچیده است .راولز می گوید وضعیت طبیعی یا وضع نخستین – که منظور راولز بجای وضع طبیعی اصحاب قرارداد اجتماعی وضع نخستین را نام می برد ، – وضع طبیعی راولز کاملا ذهنی است تا بتواند تئوری عدالتش را بیان کند در حالی که وضع طبیعی اصحاب قرارداد اجتماعی واقعی است در حالی که قرارداد راولز خیالی است .
اگر بخواهیم اصحاب قرارداد اجتماعی را تقسیم بندی کنید روسو ، لاک و هابز جز اصحاب قرارداد اجتماعی کلاسیک هستند و اما یک قرارداد اجتماعی جدید داریم که راولز به آن میگوید وضع نخستین این وضع نخستین تحلیلی و ذهنی است در این وضع طرفهای خیالی قرارداد در وضعیت بیطرفی متقابل هستند .
بیطرفی یعنی چه؟
یعنی دلبسته صرفا بیشینه کردن توانایی خود یا زیاد کردن برای تعقیب اهداف خود هستند و شرایط مقدور شدن اهداف خود را میدانند .
راولز مفهوم حجاب جهل را طرح می کند ، در این وضعیت همه طرفهای قرارداد کاملا در وضعیت حجاب جهل قرار دارند و از هر ویژگی که آنها را از سایر افراد شرکت کننده در قرارداد متمایز می کند بی خبر هستند .
برای حجاب جهل می توان ایام کودکی را نام برد که کودک هرچه بزرگتر می شود حجاب جهل آن نیز کمتر می شود . تا جایی که حجاب جهل او گم می شود و او نیز مثل بقیه محاسبه گر و دارای قدرت چانه زنی میشود .
راولز تاکید می کند در شرایط منافع مشترک عدالت تحقق پیدا نمی کند چون انسان افزایش نفع خود و کاهش نفع دیگران را می فهمد و در اینجا عدالت محقق نمی شود .
او معتقد است که در وضعیت حجاب جهل عدالت محقق می شود انسانها نباید چیری را بدانند وقتی که دارند قواعد اجتماعی را تنظیم می کنند .
با این ابتکار حجاب جهل دو مشکل بطور همزمان حل می شود .
اولا هر زمینه ای برای عدم توافق میان طرفهای عقلانی و سودجوی قرارداد از میان می رود .کسی برای خود سودی متصور نیست که توافق نکند
ثانیا رابطه بین طرفهای قرارداد با یکدیگر منصفانه می شود در واقع هیچ یک از آنها نخواهد دانست که چه چیزی ممکن است در چانه زنی امتیازی برایشان نسبت به دیگران باشد بنابراین ممکن است چانه زنی پیش نیاید و کسی هم از امتیاز چانه زنی استفاده نکند . ثانیا طرفهای قرارداد از هرگونه دلیل منطقی برای پیشنهاد یا حمایت از اصول تنظیم کننده ای که در جهت منافع خودشان باشد محروم خواهند بود در وضعیت حجاب جهل از آنها خواسته می شود که بر سر اصول آن توافق کنند بنابراین هیچکس نمی تواند به سادگی بگوید او و دوستانش باید همه منافع را از آن خود کنند .
حجاب جهل سبب می شود همه شرکت کنندگان در قرارداد مساوی و عین هم باشند در واقع حجاب جهل نوعی بیطرفی را ایجاب و تحمیل می کند بنابراین اصولی که اشخاص عاقل سودجو (این صفت مشترک همه انسانها است و برداشت منفی از آن نباید شود ) و در پس حجاب جهل برای سامان دادن به توزیع منافع اجتماعی در میان خودشان مورد توافق قرار می دهند اصول عدالت است طرفهای قرارداد هم از صفات خود که به قدرت چانه زنی آنها می افزاید بیخبرند و هم درکی از خیر و شر ندارند از اهداف و مقاصد زندگی هم بیخبرند حسود هم نیستند .حسود نیستند یعنی از خوش اقبالی دیگران نا شاد نیستند در حجاب جهل افراد صرفا به بخت واقبال و ثروت خود علاقه مند هستند و بر بخت و اقبال خوش و یا ناخوش دیگران نه آنها را شاد می کند نه غمگین .
جناب راولز از این فرضهای حد اقلی امیدوار است نتایج حداکثری بگیرد .
باید توجه کنیم که مخاطب او کسانی هستند که در فرهنگ سیاسی دموکراتیک زندگی می کنند و بنابراین این مفاهیم بشدت نسبی است .
این نظریه برای افراد آزاد و برابر بیان شده است ، آزاد و برابر خیلی این دو واژه مهم است . و عدالت آن چیزی است که اشخاص آزاد و برابر بر سر آن توافق می کنند یا چیزی است که که اشخاصی که در شرایط برابر قرار گرفته اند آزادانه برسرش توافق کنند .
برای فهم بیشتر این مطلب مثالی می زنیم در نظر بگیرید شما و همکارانتان می خواهید وارد یک پروژه سرمایه گذاری شوید دو وضعیت را تصور کنید یک ساختمان ساخته شده با پاساژوو مغازه واحدهای شصت متری ، نود متری ، صد وبیست متری پارکینگدار ، بدون پارکینگ… این یک پروژه است و شما می خواهید این را بخرید و تقسیم کنید .
در اینجا راولز معتقد است که منافع متضاد مطرح می شود و در این وضعیت چه کسی می برد ؟
کسی در اینجا برنده است که قدرت چانه زنی یا مذاکره بیشتری داشته باشد و در اینجا شرایط عادلانه نخواهد شد کسی که قدرت چانه زنی کمتری داشته بدترین واحد به او می رسد که کوچکتر هم هست و هم گرانتر هم می خرد اما کسی که قدرت چانه زنی بیشتری دارد بهترین واحد را می خرد با کمترین قیمت . در اینجا قرار بود ما همه با هم شریک بشویم شرایط هم نابرابر است بعضیها پول کمتر دارند بعضیها پول بیشتر دارند . این تئوری راولز است
راولز می گوید شما اگر می خواهید شرایط عادلانه داشته باشید بروید یک زمین بایر بخرید همه هم با سهم مشترک این عادلانه تر خواهد بود در اینجا با اینکه سهم همه برابر است باز هم قدرت چانه زنی می آید وسط باز هم شرایط نابرابر می آید وسط یکی می گوید من سه سهم می خواهم در مرحله ساخت باز شرایط عوض می شود یکی از این افراد می فهمد که تجاری سودش در این منطقه بیشتر است تقاضای تجاری می کند در جایی دیگر مسکونی بهتر است باز تقاضای مسکونی بیشتر می شود ، یکی درخواست طبقات بالا را میکند یکی تقاضای طبقات پایین را دارد باز هم شرایط چانه زنی عوض خواهد شد .
در این مثال در مرحله اول شرایط باز برابر و آزادتر بود یعنی آدمها آزادترند در انتخاب .
در تنظیم قواعد اجتماعی و ساختارهای اجتماعی هم راولز می گوید باید در همچنین وضعیتی قرار بگیریم تا بتوانیم تا بتوانیم عدالت را تحقق ببخشیم ، نه در وضعیت آن خانه ساخته شده چون هرکاری بکنیم عده ای سرشان کلاه می رود
حجاب جهل بدین معناست شخص چون نمی داند وجه تمایز او از دیگران چیست .
جمله بالا مهم است باید بخاطر سپرده شود .به عبارت دیگر نابرابری عادلانه است اگر صرفا و اگر به نفع همه کس باشد .
برای روشن شدن مطلب باز به یک مثال بسنده می کنیم همان ساختمانی که در مثال بالا را زدیم در نظر بگیرید اگر هنگام توزیع یکی بگوید من بچه زیاد دارم ، یکی بگوید من مهمان زیاد دارم … و هرکدام برای واحد بزرگتر چانه زنی کنند این باعث اینها مواردی است که اختلاف ایجاد می کند در اینجا همه فرض را بر این بگیرند که همه شهروند هستند در این صورت راحت تر تصمیم می گیرند .
در مثال بالا اگر اعلام کنیم که اگر کسی اعتراض کرد کلا حذف می شود در اینجا کسی معترض نمی شود از ترس حذف شدن اگر اعلام شود که اینها بر اساس قرعه کشی تقسیم می شود دیگر کسی از ترس اینکه حتی یک واحد هم به او نمی رسد سکوت می کند و به این وضعیت رضایت می دهد ، مثلا درآمد و ثروت برابر به معنای صرف نظر کردن از انگیزه های اقتصادی بازار است و منجر به کاهش فوق العاده ثروت همگانی می شود .
این شعار سوسیالیستها که می گویند : هرکس به مقدار نیازش ، این رقابت را در جامعه از بین می برد ، خلاقیت را در جامعه از بین می برد .
هرکس به اندازه استعداد و استحقاق اش این درست است بنابراین هر میزانی از برابری ثروت میتواند از نظر اقتصادی بیش از آن حالت برابری ثروت برای همگان سودمند باشد اینها آن نتایج حداکثری هستند ..
سوال مهمی که اینجا مطرح می شود این است که کدام وضعیت بهتر است توزیع عادلانه ثروت و یا توزیع ناعادلانه ثروت ؟
ذهن ساده اندیش سریعا گزینه اول را انتخاب می کند و می گوید به به همه باهم برابر، همه در حد نیاز . این نظریه ای بود که بیش از هفتاد سال نیمی از جهان را فریفت میلیونها انسان در این راه جان دادند . اما راولز می خواهد بر اساس تئوری عدالت به این موضوع پاسخ دهد
اگر توزیع برابر ثروت باشد چه پیامدی دارد ؟اگر توزیع نابرابر ثروت باشد چه پیامدی دارد ؟
او می گوید اگر توزیع برابر ثروت باشد انگیزه تولید ثروت از بین می رود ، نفی انگیزه ثروت .برای مثال اگر کسی در شبانه روز ۱۲ ساعت کار کند و کسی اصلا کار نکند و در پایان ماه دستمزد کسی که ۱۲ ساعت کار کرده با کسی که اصلا کار نکرده را با هم نصف کنند در اینجا انگیزه کار و تولید ثروت از بین می رود
اما اگر توزیع نابرابر ثروت باشد رقابت ایجاد می شود در اینجا راولز می خواهد بگوید این وضعیت عادلانه تر است چطور؟ صرف اینکه ثروت بیشتر تولید بشود این به عدالت بیشتر کمک می کند.
اما اینچنین نابرابری زیادی عادلانه نیست در اینجا او تخصیص می زند به تئوریش و می گوید : این درست است که توزیع نابرابری ثروت عادلانه است اما نه به شکل افسار گریخته باید دید چه مقدار از تفاوت بین فقیر و ثروتمند عادلانه است .
این جمله فوق خیلی مهم است.پاسخ راولز این است که باید این تفاوت در کلیت خود به نفع دو طبقه باشد یعنی در دراز مدت باید انتقال کامل ثروت از ثروتمندان به فقرا محال باشد ، یعنی به سمت توزیع برابر ثروت نروید در دراز مدت هرچند در کوتاه مدت مانعی نیست که این انتقال صورت بگیرد بگونه این که فاصله فقر و غنا کاهش یابد .
میزان نابرابری ، امید موفقیت اقتصادی طبقه فقیر را بهینه و بیشینه می کند ، نابرابری عادلانه است اگر منافع طبقه فقیر را بیشتر کند بنابراین توزیع نابرابر همه منافع عادلانه است اگر به سود همه باشد و منافع نا برخوردارترین طبقه را بیشین
برچسب:
نویسنده: آرمان رجبی
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 22:16