خرید بک لینک
گرايش هاي مختلف در مارکسيسم نويسنده : مجيد لباف

يکي از ويژگي هاي پوياي هر مکتبي را مي توان وجود برداشت هاي متفاوت و قرائت هاي گوناگون دانست که همراه با زمان، تغيير مي يابند و با نياز روز جامعه تغيير مي کنند. بنابراين مساله انطباق را نبايد با انگ هايي چون ارتداد از مارکسيسم، فرصت طلبي، تجديدنظر طلبي، گرايش هاي خرده بورژوايي وغيره داوري نمود.
در اين مطلب، تفاسير روبنا - زيربنا را به عنوان مهمترين آموزه ماترياليسم تاريخي مورد کنکاش قرار داده به اين منظور که از اين دريچه بتوانيم يکي از عوامل تشعب در مارکسيسم را بشناسيم که اين مقاله صرفا جهت ارتقاي آگا هي خوانندگان است نحله هاي مختلف اين مکتب انتشار مي يابد.

1- مارکسيسم ارتودکس

با توجه به تفسير ماترياليسم تاريخي مارکس از جمله اعتقاد وي به اقتصاد، به عنوان زيربنا که در آثار متاخر او مثل کتاب سرمايه و در نوشته ها و آثار همکاران نزديک وي مثل انگلس و کائوتسکي ديده مي شود مي توان قائل به مارکسيسم کلا سيک بود.
اين تفکر بيشتر در اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بيستم مطرح بوده و بيشتر در سوسيال دموکراسي و مارکسيسم لنينيسم تجلي مي يابد. شايد بتوان راست ترين مشي سياسي مارکسي را در سوسيال دموکراسي آلماني و چپ ترين آن را مارکسيسم لنينيست شوروي دانست. لنين، کائوتسکي رهبر سوسيال دموکراسي آلمان را فرصت طلب مي دانست و متقابلا کائوتسکي، لنين را به ماجراجويي و اراده گرايي متهم مي کرد.
الف- سوسيال - دموکراسي، کائوتسکي (1854-1938)
کائوتسکي معتقد بود که مارکسيسم سخت تحت تاثير تئوري تکامل داروين و همچنين نظريات انگلس به ويژه در آنتي دورينگ قرار دارد. وي کتاب انگلس را شرح کامل و صادقي از اصول و عقايد مارکس مي دانست که در ديالکتيک خود مباني قانون مندي عمومي تکمل طبيعت و تاريخ و انديشه را آشکار مي ساخت وي در کتاب برداشت ماترياليستي از تاريخ به تنظيم نظريات بازمانده از مارکس و انگلس پرداخت، برخي از انتقادات وارده را پاسخ داد و وي اگرچه نقش اراده و عمل انسان را مي پذيرفت ليکن براساس شرايط عيني اقتصادي نيز تاکيد مي کرد که تعيين کننده جهت و ماهيت اراده و عمل انسان است و آدميان همه جا به اعمالي چون «جنگ» و «عبادت» و «عشق ورزيدن» اشتغال دارند. ليکن تفاوت ميان نهادهاي نظامي، مذهبي و خانوادگي به تفاوت در ساختار اقتصادي جوامع مختلف بستگي دارد. کائوتسکي اهداف اصلي انقلا ب سوسياليستي از آزادي سياسي، برابري اقتصادي و عدالت اجتماعي مي دانست و تنها تصرف قدرت به وسيله اکثريت يعني پرولتاريا مي تواند لوازم تحقق اين آمال را فراهم آورد و به اين ترتيب معناي انقلا ب پرولتايي، انقلا ب اخلا قي نيز خواهد بود زيرا اخلا قيات پرولتاريايي را نمي توان از خواست هاي انقلا بي آن جدا کرد. با اين همه از ديدگاه اکونوميستي کائوتسکي، تنها پيدايش شرايط مادي و اقتصادي مناسب مي تواند زمينه انقلا ب را فراهم آورد. پس وي بر مفهوم آمادگي و بلوغ تاريخي تاکيد مي ورزيد و از بي صبري انقلا بي حتي در شرايطي که توجيه اخلا قي هم داشت، انتقاد مي نمود.
وي از روياپردازان سوسياليست که معتقد به «مدينه فاضله» بودند فاصله مي گرفت. وي مبارزه طبقاتي را روندي طبيعي در جامعه مي دانست و براي تاييد نظريه خود همواره به سخنراني کارل مارکس در سال 1872تاکيد داشت که مارکس مي گفت: «مي دانيم که قوانين و سنت ها و رسوم کشورهاي گوناگون بايد در نظر گرفته شود و انکار نمي کنيم که کشورهايي هستند مثل انگلستان، ايالا ت متحده آمريکا و حتي هلند که کارگران ممکن است از راه هاي مسالمت آميز به آرمان هاي خود دست يابند اما در مورد همه کشورها اين گفته صادق نيست.»
کائوتسکي به رابطه مستقيم و تجربه ناپذير سوسياليسم و دموکراسي معتقد بود و همواره لا زمه سوسياليسم را دموکراسي مي دانست و سوسياليسم بدون دموکراسي از نظر وي معنا و مفعوم نداشت.
و در همين زمينه در کتاب پرولتاريا (1918) مي نويسد:
«از نظر ما سوسياليسم بدون دموکراسي تصورناپذير است. منظور از سوسياليسم نه تنها سازمان اجتماعي توليد بلکه سازماندهي دموکراتيک جامعه نيز هست. سوسياليسم بدون دموکراسي ممکن نيست.»
علي رغم اين که مارکس و انگلس در برخي موارد اخطار کرده بودند که نبايد سوسياليسم را با دولتي شدن اقتصاد يکي و يکسان گرفت و کائوتسکي اين نکته را يکي از اصول نظريه پردازي خود مي دانست و سوسياليسم را به نوع مديريت و ميزان مشارکت کارگران در تعيين اهداف اقتصادي و ازادي فعاليت هاي اتحاديه هاي کارگري مي دانست و دموکراسي را کوتاه ترين، مطمئن ترين و کم هزينه ترين راه براي وصول به سوسياليسم مي دانست.
وي معتقد بود که انقلا ب سوسياليستي ضرورتا در جوامعي اتفاق خواهد افتاد که در آنها سرمايه داري به اوج و کمال خود رسيده باشد. به نظر اراده براي به وجود آوردن سوسياليسم تنها در نتيجه پيدايش صنايع بزرگ ايجاد مي شود در نتيجه وي مخالف انديشه رهبري گروه انقلا بيون نخبه اي را داشت و اظهار مي داشت که:
«توده ها را نمي توان به صورت مخفي سازمان داد. به علا وه يک سازمان مخفي نمي تواند دموکراتيک باشد و چنين سازماني همواره به پيدايش ديکتاتوري فردي مي انجامد.»
کائوتسکي از بانيان مهم برنامه «ارفورت» مي باشد و مارکسيسم را به عنوان ايدئولوژي حزب سوسيال - دموکرات آلمان مي دانست و در توجيه برنامه «ارفورت» با تاکيد بر نظريه هاي تاريخي مارکس در مورد گرايش هاي انباشت سرمايه، ضرورت تاريخي تحول جامعه بورژوايي و تبديل مالکيت خصوصي به مالکيت اجتماعي وسايل توليد نهايتا رهايي کامل انسانيت از قيد مالکيت خصوصي را توجيه مي نمود. پس به طور غريزي کائوتسکي به نوعي منتقد طبيعي انقلا ب روسيه در سال 1917 مي باشد و در اين زمينه سه اثر عمده دارد که عبارتند از:
1- تروريسم و کمونيسم (1919)
2- از دموکراسي تا بردگي دولتي (1921)
3- بلشويسم در بن بست (1930)
اين کتاب اظهار مي دارد: «متاسفانه آشکارا مي بينيم که بلشويک ها دچار اشتباه کامل شده اند. آنها در پي انجام کاري برآمدند که شرايط لا زم براي انجام آن موجود نبود و در اين راه به منظور دستيابي به امر غيرممکن از طريق زور، به جاي پيشبرد شرايط فکري و اخلا قي و اقتصادي توده هاي کارگر، بيش از حکومت تزاري و جنگ به آن طبقه آسيب رساند.»
ب - مارکسيست - لنينيست، لنين (1924-1870)
لنين تئوريسين انقلا بي، ارتدوکس مارکسيسم راديکال و از رهبران جنبش کارگري و سوسيال دموکراسي روسيه مي باشد و بنيانگذار دولت کمونيستي در روسيه (1917) مي باشد. وي اثر فکري و عملي گسترده اي بر انديشه مارکسيستي قرن بيستم و بر جنبش کمونيستي کارگري برجاي گذاشت.
اصلي ترين خصلت انديشه لنين را بايد در توانايي او در زمينه تطبيق واقعيات و نهادهاي سياسي با تعبير خودش از مارکسيسم و نيز از سوي ديگر تطبيق مارکسيسم با واقعيات و بحران هاي قرن بيستم ديد و تبلور آن را (انديشه وعمل) در سوسياليسم دولتي در روسيه و برخي جوامع عقب مانده دهقاني که بر طبق نظريه مارکسيسم ارتدکسي هيچ گونه مناسبتي با تحقق سوسياليسم نداشتند، ايجاد گرديد. بنا به ضرورت در روسيه، الگوي اقتدار مرکزي به عنوان ويژگي حزب انقلا بي از ديدگاه لنين، سرانجام به صورت ويژگي عمده دولت سوسياليستي درآمد و همين فرد اساس استمرار سوسياليسم دولتي در روسيه بود ميراث انديشه هاي لنين را با ويژگي هاي سوسياليسم دولتي و حزبي اقتدارطلب در کشورهاي چين، کوبا و اروپاي شرقي به عنوان راه توسعه مطرح شده است مي توان مشاهده نمود. در هر حال انديشه هاي لنين بيشتر براي شرايط بحران و تحول انقلا بي به عنوان استراتژي، تناسب و جذابيت داشته است تا به عنوان شيوه حکومت در ثبات. به عبارت ديگر در شرايط تشنج سياسي و اجتماعي بازگشت به انديشه هاي لنين افزايش يافته است. وي در رساله «چه بايد کرد» که قبل از انشعاب بلشويک ها و منشويک ها بر ضد گرايش اکونوميستي مارکسيست هاي روس تاکيد کرد که سوسيال دموکرات ها مي بايست عمدتا وارد مبارزه با تزار شوند. اعتقاد راسخ لنين به اصول، ماترياليسم تاريخي هر گونه گرايش به تاثير اراده انقلا بي در تاريخ را محدود مي کرد. وي همانند مارکسيست هاي ديگر در آن دوران تاکيد مي کرد که روسيه آمادگي لا زم را براي دستيابي به سوسياليسم ندارد.
وي اظهار مي دارد: «ميزان فعلي توسعه اقتصادي روسيه (شرايط عيني) و ميزان آگاهي طبقاتي و سازماندهي توده هاي کارگري (شرايط ذهني حاصل از شرايط عيني) رهايي فوري و کامل طبقه کارگر را ناممکن مي سازد.»
در همين روند ما شاهديم که لنين در پي پيوند دادن ايده هاي مارکسيسم به عنوان نظريه بحران در جامعه سرمايه داري پيشرفته با جامعه عقب مانده روسي که با شيوه هاي کشاورزي دست به گريبان بود. وي از يک سو تحت تاثير سنت فکري مارکس قرار داشت و از سوي ديگر با روسيه و با تمام خصوصيات آن به ويژه حکومت استبدادي تزار و فئوداليسم روسي و وضعيت خاص دهقانان آن کشور، که آن دو را با سنتزي پيچيده حل مي نمود که تضادهاي ناشي از ترکيت و همزيستي عناصر فئودال، خرده بورژوايي و سرمايه داري و سرمايه داري دولتي در اقتصاد روسيه، تنها در طي زمان و با رشد صنعت حل خواهد شد و با دخالت دولت مي توان زمينه صنعتي شدن کشور را فراهم نمود و مرحله گزار از «سرمايه داري دولتي» به سوسياليسم محقق خواهد شد.
«لنينيست ها در روسيه در دفاع اخلا قي از تعبير خود از مارکسيسم بار ديگر جزيي از روبناي نظام ايدئولوژيک زبان را اتهام مذهبي به کار گرفتند و عناويني چون «خيانت»، «ارتداد»، «انحراف»، «ريا»، «توبه»، «بخشش» و جو آن را رايج ساختند.»
در صورتي که با توجه به ايدئولوژي مارکسيسم که جوامع پيشرفته صنعتي را مورد مطالعه قرار مي دهد، در صورتي که مارکسيسم لنينيست به صورت ايدئولوژي توسعه و نوسازي در نزد کشورهاي عقب افتاده تر صنعتي جاذبه خاصي پيدا نمود.
همانطور که مي دانيد مفهوم زيربنا و روبنا به عنوان جزئي از ماترياليسم تاريخي، اساس تفسير اقتصادي جامعه به شمار مي رود زيربنا به اقتصاد به طور کلي و روبنا به ساير وجوه زندگي اطلا ق مي شود. مارکس و انگلس نظريه زيربنا و روبنا را ايجاد کردند. البته درباره نحوه ارتباط زيربنا و روبنا اختلا ف نظر پديد آمد و اين اختلا ف از تعابير مختلف در گفته هاي مارکس و انگلس درباره آن ناشي مي شود.
به گفته مارکس: «وجه توليد در زندگي مادي تعيين کننده خصلت عمومي فرايندهاي اجتماعي، سياسي و روح «يعني زندگي مادي است. آگاهي آدميان، وجود ايشان را تعيين نمي کند بلکه برعکس وجود اجتماعي آنان آگاهي ايشان را تعيين مي کند.»
وي روبنا را اغلب با عنوان ايدئولوژيک توصيف مي نمايد تا نشان دهد که از نظر عليت و تعيين کنندگي موثر نيست.

جمع بندي:

قرائت هاي مختلف اقتصادگراي، جبرگرايي و ساختگرايي تبلوري از انديشه هاي مارکس. وي در تحليل نظام سرمايه داري به طور مشخص بر وجه اقتصادي به عنوان زيربنا تاکيد مجدد داشته است و اقتصاد را به لحاظ تحليلي از ساير وجوه جامعه جدا نموده و نهادهاي سياسي، قوانين ، نظام هاي عقيدتي و اشکال خانواده را از بازتاب هاي نظام اقتصادي مي داند.
به هر حال با توجه به تعارضي که بين انديشه هاي کائوتسکي و مارکسي وجود داشته است مي توان اصول مشترک زير را بيان نمود.
«1) نقش تعيين کنندگي زيربنا نسبت به روبنا
2) تغيير سياست، حقوق و ايدئولوژي به مثابه روبنا.
3) برداشت از روابط توليد اساسا به عنوان روابط اقتصادي
4) تعميم قوانين ديالکتيک به طبيعت و جامعه.
5) تصريح اصول ماترياليسم از جمله فرمول بندي زيربنا - روبنا به عنوان جوهر علم تاريخ.
6) تکيه بر بينش موجبيت باوري در پويش تاريخ و جامعه.»

2- مارکسيسم فلسفي:
بعد از مارکسيسم ارتدوکس که خصلتي ضدفلسفي داشت با گرايش هاي فلسفي انديشمنداني همچون لوکاچ و گرامشي آشنا مي شويم و به عنوان بنيانگذاران اين مکتب با انديشه هاي هورکهايمر، آدورنو، مارکوزه و در نهايت با نظريات سياسي هابرماس به عنوان نقطه عطف اين پديده مواجهيم. در همين راستا «مکتب فرانکفورت» در دهه هاي 30 و 1920 به نظريه انتقادي معروف شد که نقطه شروع خود را با نقد تحليل گرايي به عنوان مانع اصلي شناخت واقعيات جامعه سرمايه داري و نفي اين واقعيت آغاز کردو پوزيتيويسم از لحاظ هستي شناسي بر اين فرض مي باشد که ذهن يا شناسانده از عين يعني جهان بيروني مستقل است و از لحاظ معرفت شناسي مبتني بر بنياد دانش تجربي مي باشد و همينطور بر همانندسازي علوم طبيعي و انساني و تعميم آن تاکيد دارد.
الف - مکتب فرانکفورت:
نقطه شروع مارکسيسم فلسفي و به طور مشخص مکتب فرانکفورت و تئوري انتقادي را بدون شک بايد مارکس هورکهايمر دانست. هورکهايمر و تئودور آدورنو همراه با هربرت مارکوزه مهمترين و مشهورترين بنيانگذاران اين مکتب و اين مفهوم از تئوري هستند که بعدها پايه اي براي طرح هاي انقلا بي شد.
هورکهايمر مي گويد: «پيشگامان و رهبران محتاج هوش و زيرکي در مبارزات سياسي مي باشند، نه تعليمات دانشگاهي که اصطلا حا از جايگاه مهمي برخوردار است.»
هورکهايمر در ادامه به چالش کشيدن پوزيتيويسم، معتقد است که شناخت واقعيات زندگي تنها از طريق ديالکتيک و با عنايت به کليت اجتماعي، نه مطالعه پديده هاي پراکنده و پاره پاره به شيوه تخصصي امکان پذير است و برداشت اقتصاد گرايان از مارکسيسم عامل جوهري نظام اجتماعي را ساخت توليدي و تکنولوژي معرفي مي کند و اينها را به جاي پراکسيس يعني جريان عيني و ذهني، قرار مي دهد، حال آنکه نيروهاي توليدي و تکنولوژي خود محصول کار انسان است پس به جاي ساخت اقتصادي به عنوان تعيين کننده روابط توليدي و شرايط کار و همچنين نهادهاي اصلي اجتماعي بايد کليت و روابط ديالکتيکي بين اجزا اين کليت را که عوامل زيربنايي و روبنايي را مرتبط با هم لحاظ مي کنند مورد بررسي قرار داد.
و در همين راستا آدورنو يکي از مظاهر سلطه عقلا نيت ابزاري را (صنعت فرهنگ) مي داند و آدورنو تنها نقطه عزيمت در نگاه به جامعه و نقد مي داند و براي اين منظور وي از مفهوم «ديالکتيک منفي» استفاده مي کند.
مارکوزه سوال خود را بدين صورت بيان نمود که:
«چرا زماني که تمام شرايط براي انقلا ب اجتماعي مهيا شده بود، انقلا ب با شکست روبه رو شد؟
مارکسيسم ديگر از نظر آنان يک علم پايه اي اقتصاد و منتج شده از پديده هاي روبنايي نبود بلکه ادارکي انتقادي از جامعه کل مدنظر بود.»
و در نهايت مارکوزه آخرين سوال خود را به اين صورت مطرح مي سازد که:
«چگونه مي توان از قيد اسارت کارفرمايان و خواست هاي خويش بيرون شد؟
چگونه بايد به اين دور باطل انديشيد و آن را در هم شکست؟»
شايد بتوان گفت وي اين پاسخ را بعدها به صورت سوسياليسم به مثابه نظريه اي درباره خواست هاي راستين بشري و نيروي محرک تاريخ معاصر بدهد و بقاياي سرمايه داري را همواره با آگاهي کاذب ميسر مي داند. وي ابعاد وجودي انسان را به سه جز شامل: عقل، آزادي و جستجوي خرسندي تبيين مي نمايد. ولي تا اندازه اي جواب اين سوال خود را در مقاله تسامح سرکوب گر چنين مي دهد.
«مدارا با آزادي بيان راه بهبود و پيشرفت در آزاد ساختن است، نه به اين دليل که هيچ حقيقت عيني وجود ندارد و بهبود و پيشرفت ضرور تا بايد مصالحه اي بين عقايد گوناگون باشد، بلکه چون حقيقتي عيني وجود دارد که مي توان آن را کشف کرد و فقط در آموختن و درک چيزي حقيقت مي يابد که بايد و مي توان آن را براي بهروزي کل بشريت محقق ساخت.»
ب - يورگن هابرماس:
«يورگن هابرماس را بايد مهم ترين وارث مکتب چپ نو دانست، او به عنوان يک فيلسوف چپ گرا تمايز مارکسي ميان زيربنا و روبنا را در جوامع صنعتي پيشرفته و سازمان يافته غربي ديگر صادق نمي داند، زيرا عقيده دارد که بعد از بحران 1929 و دخالت هاي مستمر و روزافزون و هدايت هاي مرکزي گونه دولت، ديگر آن طوري که مارکس در قرن نوزدهم مي پنداشت، زيربنا نمي تواند تعيين کننده روبنا باشد و برعکس روبناهاي سياسي به طور جدي زيربنا را تعيين و شکل مي دهد.»
هابرماس با استفاده از نظريات دانشمنداني چون هگل، ماکس دبر، تالکوت پارسونز، امانوئل کاتتو روانشناسي زيگموند فرويد و ژان پياژه به بازسازي و بازنگري همه جانبه مارکسيسم و تطبيق آن با شرايط جامعه حال مي پردازد. وي نقطه شروع خود را با نظريه پردازي در کتاب «شناخت و علا ئق انساني» با استفاده از سنت مکتب فرانکفورت و با نقد پوزيتيويسم انجام مي دهد.
هابرماس کار را رابطه انسان با طبيعت براي توليد و تعامل رابطه انسان ها با يکديگر مي داند و در همين رابطه به توجه به دو مفهوم کار و تعامل به بازسازي ماترياليسم تاريخي مارکس مي پردازد. در ادامه نقد تخصصي وي رابطه انسان ها را با يکديگر با نوع رابطه انسان با محيط طبيعي متفاوت مي بيند و معتقد است لوازم ديگري را انسان ها به عنوان موجودات اجتماعي در جهت تعامل با يکديگر نياز دارند که در همين رابطه به استفاده از زبان به عنوان عامل ارتباط بيان مي دارد و در همين جا به علم هرمونيوتيک جهت تبيين در رشته هايي که با تفسير سروکار دارند و در حوزه علوم انساني هستند مي پردازند.
برداشت مارکسيسم ارتدوکسي در ماترياليسم تاريخي مارکس به صورت بندي کلا سيک از نيروهاي تاريخي بر مبناي دو مفهوم کليدي نيروهاي توليد و روابط توليد بنا نهاده شده بود. در اين مفهوم اساسا با رشد ابزار توليد نيروهاي توليد رشد مي کنند و نيروي توليد مناسب با رشد خود باعث تحول در روابط توليد مي شود و به قول مارکس که آسياب آبي براي بشر جامعه برده داري و آسياب آبي براي بشر جامعه فئودال و آسياب برقي براي بشر جامعه سرمايه داري را به ارمغان مي آورد نيرويي از ماترياليسم تاريخي «ابزار توليد» جاي اصلي را اشغال مي کرد. هابرماس مي خواهد ماترياليسم تاريخي را از اين تعبير تقليل گرا که به برداشت اقتصادگرايان و جبرگرايان از آن منتج مي گردد رها ساخته و با عرضه نظريه عقلا نيت خرد صورت بندي تازه اي از ماترياليسم تاريخي ارائه دهد.
هابرماس معتقد است که کار در حوزه کنش ابزاري براي تغيير طبيعت در راستاي هدف هاي توليدي مقوله اي صرفا اقتصادي نيست بلکه مقوله اي «معرفت شناختي» است وي تکامل اجتماعي پيشرفت در مسير فراگيري و آفرينش فرهنگي با ظرفيت بالقوه رهايي بخش را مي داند و عقلا ني شدن همچنين به معني پيشرفت دعوي عقل در برابر قدرت خودکامه است.
وي عقلا نيت را با دو جنبه منفي و مثبت ارزيابي مي کند که جنبه منفي آن همان عبارت است از پيشرفت عقلا نيت ابزاري به شکل بوروکراسي و تکنولوژي و سرمايه داري معاصر که وبر نيز بر آن تاکيددارد و جنبه مثبت آن که از نظر وبر پوشيده مانده است و جنبه مثبت عقلا نيت ارتباطي که امکان وفاق اجتماعي را شامل مي شود مي داند.
«هابر ماس در مقابل مفهوم عقلا نيت همديگر، انديشه، فرايند مثبت و رهايي بخش «عقل ارتباطي و تفاهمي» را پيش مي کشد و وي دو نوع عمل تاريخي يعني کار و عمل ارتباطي (زبان) را ازهم جدا مي کند در حالي که عقلا نيت در حوزه طبيعت از توانايي هاي کار اجتماعي ريشه مي گيرد، عقلا نيت در حوزه اجتماع تابع ارتباط ذهني متقابل است.

3- مارکسيسم ساختگرا:
الف - لوئي آلتوسر:

آلتوسر و پولا نزاس را شايد بتوان بنيانگذاران گرايش هاي ساختارگرايانه در مارکسيسم دانست که در دهه هاي 1960 و 1970 و در راستاي مارکسيسم فلسفي و اومانيستي، بيشتر در فرانسه رشد نمود که با تاکيد بر ساخت هاي اجتماعي بر اساس زيرساخت ها زبان و انديشه مي باشد.
مفهوم ساختار کارگزار را مي توان به عنوان تحليل در جامعه شناسي معرفت دانست که در مقابل يکديگرند که در تحليل خرد در جامعه شناسي سياسي و تاريخي بر نقش انسان ها و رفتار انسان ها و همچنين ساخت ها و نهادها موکد مي باشد که اين تکيه بر ساخت ها را مي توان در انديشه هاي افلا طون نيز بازيافت نمود. ديدگاه ساختارگرايان که با نفوذ به پديده هاي اجتماعي و «رابطه و پيوند» اين پديده ها با يکديگر در قالب يک سيستم شخصي معنا و مفهوم پيدا مي کنند. آلتوسر معتقد بود مارکسيسم قبل از آن که يک ايدئولوژي باشد يک علم است و آن علم صورت بندي هاي اجتماعي و اصولا مارکسيست هاي ساختارگرا به آثار فکري پيري مارکس عنايت دارند و ساختارها را به عنوان کارگزار اصلي و افراد را به عنوان کارگزار ساختار مطرح مي نمايند. آلتوسر معتقد است به جاي مفهوم روبنا و زيربنا که در مارکسيسم کلا سيک استفاده مي شود بايد از سه ساخت به عنوان سطوح اقتصاد - سياست و ايدئولوژي مورد مطالعه قرار گيرد و در نهايت به جاي زيربنا - روبنا مفهوم پيکره اندام وار (ساخت) مستقل و در رابطه پيچيده همه هر سه سطح را مدنظر داشت و آلتوسر مهم ترين پايه قدرت طبقه حاکم را نه تنها دستگاه قهر و جبار بلکه دستگاه يا سطح ايدئولوژي مي داند و دولت را از دو بخش سرکوب و ايدئولوژي مي داند.
«تاکيد بر تداخل آن دو (زيربنا و روبنا) اساس ماترياليسم را سست مي کند. از تفسير جدايي کارکردي زيربنا و روبنا را بپذيريم در آن صورت نمي توان لزوما براي حوزه اقتصاد نقش زيربنايي و تعيين کننده اي قائل شد.»

نيکو لا س پولا نزاس:

اصولا پولا نزاس وابستگي دولت به طبقات را برحسب وابستگي ساختاري تحليل مي کند نه بر حسب پيوند شخصي بين مقامات سياسي و افراد حکومتي از يک سو و صاحبان سرمايه از سوي ديگر.
وي معتقد است به رغم اين که دولت معاصر رسما و در ظاهر از نهادهاي اقتصادي توليد جدا است ولي به واسطه حفظ يکپارچگي جامعه سرمايه داري و حفاظت از ماهيت طبقاتي آن اساسا در خدمت انباشت سرمايه وحفظ نظام سرمايه داري است و اصلي ترين مساله در وضعيت «ساختاري» دولت است که جايگاه آن را به عنوان خادم سرمايه داري تضمين مي کند.
پولا نزاس ساختارگرايي سفت وسخت آلتوسر را تعديل کرد و آن را با نقش «کارگزار» يا به عبارتي مبارز طبقاتي پيوند داد.
در نهايت وي دولت را درون يک ساخت اقتصادي معين سلطه طبقه مسلط اقتصادي در يک ساخت سياسي و به صورت قدرت سياسي و در سطح ايدئولوژيک به صورتي هژموني ايدئولوژيک معرفي مي نماياند.
«پولا نزاس از امکان جدايي مالکيت اقتصادي وسايل توليد و کنترل آنها به ويژه در سرمايه داري انحصار پيشرفته سخن گفته است با پيشرفت فرايند تمرکز و انباشت سرمايه و پيدايش سرمايه داري انحصاري، کنترل عملي مديران بر وسايل توليد، (بدون مالکيت اقتصادي) افزايش مي يابد.»
در نهايت مکتب اصالت ساخت به ويژه در فرانسه عمدتا با ساخت انديشه و زبان سروکار داشته است که هدف آن کشف ساخت ها از روي زبان و انديشه مردم است.

منابع:

1 - بشيريه حسين، انديشه هاي مارکسيستي، تهران: نشر ني، 1378.
2- بشيريه حسين، سيري در نظريه هاي جديد در علوم سياسي، تهران: نشر علوم نوين، 1378.
3- پولا دي کمال، تاريخ انديشه سياسي در غرب، تهران: نشر مرکز، 1383.
4- صلا حي ملک يحيي، انديشه هاي سياسي غرب در قرن بيستم، تهران: قومس، 1381.
5- کازتون پل، جامعه شناسي انتقادي، مترجم حسن چاوشيان، تهران: اختران، 1385.
6- لئوپانيچ و کالين ليز، مانيفست پس از 150 سال، مترجم حسن مرتضوي، تهران: آگاه، 1379.
7- لسناف مايکل، فيلسوفان سياسي قرن بيستم، مترجم خشايار ديهيمي، تهران: نشر کوچک، 1378.
8- مارکس، سرمايه، مترجم ايرج اسکندري، تهران: فردوس، 1378.
9- مارکس، مباني نقد اقتصاد سياسي (گروندرسيه)، مترجم پرهام مندين، تهران: آگاه، 1363.
10- يان کرايب، نظريه اجتماعي مدرن از پارسونز تا هابرماس، مترجم عباس فجر، تهران: آگاه، 1383.

برچسب: نویسنده: آرمان رجبی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:16

صفحه بندی